مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

99

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

[ سانگگوم و سايرين ] با يكديگر گفتند : « ما حدس زده بوديم . فردا صبح [ تموچين و كسانش ] را محاصره خواهيم كرد و گرفتارشان خواهيم ساخت . » 169 - اين سخنان با « ما [ تموچين ] را محاصره خواهيم كرد و گرفتارش خواهيم ساخت » پايان يافت . ياكاچاران برادر كوچك آلتان ، به مسكن خود بازگشت و گفت : « ما بين خود گفتيم كه فردا صبح ، تموچين را خواهيم گرفت . كسىكه برود و تموچين را از اين سخنان مطلع سازد ، چه پاداش‌ها كه نخواهد گرفت ؟ . زن وى الاق‌ايت « 1 » در جواب گفت : « چقدر حرف زيادى مىزنى . اگر كسى از افراد ما آن را بشنود ؟ » . هنگامىكه وى اين سخنان را مىگفت ، بداى « 2 » ، يكى از نگهبانان اسب‌هاى آنان ، كه شير آورده بود ، آن‌را شنيد و بازگشت . بداى رفت و به دوست خود كيشليق « 3 » نگهبان اسبان ، سخنانى را كه از [ ياكا ] چاران شنيده بود گفت . كيشليق گفت : « من باز آنجا مىروم تا ببينم [ چه خبر است ] و به خانه رفت . پسر [ ياكا ] چاران نارين كاان « 4 » ، كه بيرون نشسته بود و تيرهايش را صيقل مىداد ، گفت : « دربارهء آنچه كه ما اكنون باهم گفتيم ، بايد زبان آن‌كس « 5 » را بريد و دهانش را بست . سپس نارين كاان به كيشليق ، نگهبان اسبان ، گفت : « دو [ اسب ] ماركيداى چاقاان « 6 » و امان چاقاان كاار « 7 » را بگير و ببر ببند . من فردا صبح زود مىخواهم بروم » . كيشليق رفت و به بداى گفت : « سخنان الان تو درست بود [ و ] همان است . حال ما هردو برويم و خبر به تموچين بريم » . چون سخنانشان به پايان رسيد ، ماركيداى چاقاان و امان چاقاان كاار ، هردو را ، آوردند و بستند . چون شب فرا رسيد ، بزغاله‌اى را در چادر خود كشتند و با چوب‌هاى تختخوابشان آن را پختندند . سپس شبانه سوار بر اسب ماركيداى چاقاان و امان چاقاان كاار ، كه زين شده و آماده بود ، شدند و رفتند . همان شب به نزد چنگيز خان رسيدند و بداى و كيشليق هردو ، از شمال اردو صحبت داشتند « 8 » . هرآنچه را كه از

--> ( 1 ) - Alaq - it ( 2 ) - Badai ( 3 ) - Kisliq ( 4 ) - Narin - ka'an ( 5 ) - منظور كسى است كه اين حرف‌ها را شنيده باشد ( م ) . ( 6 ) - Markidai - Caqa'an ( 7 ) - Aman - Caqa'an - ka'ar ، نام اسبان . ( 8 ) - منظور اين است كه آنچه در قسمت شمال اردو گذشته بود ، براى وى شرح دادند ( م ) .